...

خدای من...
سبک آمده ام  و با دست های تهی.
سنگین بازم گردان!

خدای من...
سنگین آمده ام ، با کوله باری از گناه.
سبک بازم گردان

...

حتی ساعتی هم که عقربه هایش ایستاده است، 2 بار زمان درست را نشان می دهد. 

مداد


پسرک، پدربزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت. ازش پرسید: ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟-درباره ی من می نویسید؟  پد بزرگش از نوشتن دست کشید و لبخندزنان به نوه اش گفت:درسته درباره ی تو می نویسیم اما مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.  پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید. این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.
پدربزرگ گفت بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.
در این مداد پنچ خاصیت است که اگرآنها را به دست بیاوری،تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست ،خداست.  او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ،نوکش تیز می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا،کار بدی نیست.در واقع برای اینکه خودت را در مسیردرست نگهداری مهم است.
صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد، مهم نیست،زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب درونت باش که چه خبر است.
صفت پنجم:همیشه اثری از خو به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذاری و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

...

روزی شاگردان نزد حکیم رفتند و پرسیدند:استاد! زیبایی انسان در چیست؟حکیم دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این دو کاسه نگاه کنید اولی از طلا درست شده و درونش زهر است ودومی کاسه ای گلی است و درونش آب گوارا است.
شماکدام را می خورید؟ جواب دادند کاسه ی گلی را.
گفت: آدمی همچون این کاسه است آن چه که آدمی را زیبا می کند درونش و اخلاقش است.
درکنار صورتمان باید سیرتمان را زیبا کنیم.

می خواستم شمع باشم

همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان  پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغ گویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند،  طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند...
دکتر چمران